دخترم هستي من

دخترم هستي من
دوران کودکی

تو مثل اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر  مثل تقدیر   مثل قسمت   مثل الماسی که هیچکس واسه اون نذاشته قیمت ..

                                      

                                   

 

                                  



[موضوع : ]
[ شنبه 25 بهمن 1393 ] [ 2:55 ] [ مامانيه نيكا ]

سلام دوستان 

خيلي وقته اينجا ننوشتم...

خيلي اتفاقا افتاد هم خوب هم خيلي بد

ما دو ماه پيش رفتيم ايران ( منو نيكا) اوايل خيلي خوش گذشت يك هفته تهران مونديم پيش خانواده پدري نيكا و سه هفته و چند روز شيراز مونديم بليطمون واسه يك ماه و يك هفته بود ، اومديم تهران كه ي دوسه روزي هم پيش خانواده پدري نيكا بمونيم و برگرديم المان كه نيكا مريض شد... البته از وقتي پامو گذاشتم ايران نيكا مدام مريض بود فوق العاده بد غذا و تب ميكرد و...

چند بار دكتر بردمش خلاصه موقع اومدن به المان متوجه شدم ناف نيكا ورم كرده و هر روز ورمش بيشتر ميشه و قرمز 

با مامان جون و باباجون مرتب دكتر بوديم از اين دكتر به اون دكتر از اين متخصص به اون متخصص 

تا اينكه قرار بر اين شد سونوگرافي شه كه من فوق العاده ناراحت تازه خبر نداشتم اول راهم ، تو سونوگرافي معلوم شد ي چيزي تو شكم نيكاست قرار شد واسه اطمينان سيتي اسكن شه 

نيكا رو بيهوش كردن و سيتي اسكن كردن و معلوم شد بلههه اون روزها حال من اصلا تعريفي نيست خيلي خيلي نگران ناراحت نه من بلكه همه فاميل مخصوصا مامان جون و بابا جون و خاله ها ... مدام فكر ميكردم خواب ميبينم بعد از 5 شال رفتم ايران خانوادم ببينم و به نيكا خوش بگذره كه چه خوشي گذشت. با كلي فكر كردن و دوباره دكتر رفتن و مشورت با دكتر قرار شد بيام المان نيكا عمل شه ، نيكا بايد عمل ميشد واون عفونت از شكمش بيرون ميومد ... ي شب بعد از اومدن از مهماني اونم به اصرار رفتن و گاتن زشته و ... پوشك نيكا رو باز كردم متوجه شدم ناف نيكا وحشتناك قرمز و بزرگتر شده ساعت ١ شب با مامان جون و بابا جون و عمه و عمو راهي بيمارستان شديم و دكتر تا ديد بستري كرد و گفت فردا بايد ارژانسي عمل شه... موقع زدن سرم و خون گرفتن شد كه وحشتناك ترين خاطره عمرم شد دنيا جلوي صورت نابود ميشد فقط اشك ميريختم ... ي تخت بهم دادن و گفتن تا فردا صبح هيچي نبايد بخوره ، نيكا هم كه عادت داره موقع خواب حتما شير بخوره و گريههههههه منو مامان جون تمام سعيمون كرديم ارومت كنيم ولي نميشد ... بالاخره ساعت ٦ صبح خوابيدي و فردا ساعت ١١ رفتي اتاق عمل و ساعت ١اومدي بيرون از ١١تا ١من مردم و زنده شدم حال مامان جون و بابا جونتم بهتر از من نبود ، خدا نصيب هيچ مادري نكنه ...در اتاق عمل باز شد ديدم توي تخت كوچيك ي دختر موي مشكييي خوابيده زود دويدم سمتت از رو موهات شناختمت ، تو پات سرم زده بودن اون پات زخمي و كبود بود و دستات معلوم بود رگت رو پيدا نكرده بودن ... همينطور خوابيدي تا ساعت ٧ شب و يكم بيدار ميشدي دوباره ميخوابيدي ، ساعت ٨ رفتم با دكترت صحبت كردم وااالي دنيا رو سرم خراب شد من بودم كه تو راهروهاي بيمارستان زار ميزدم و دستم كوتاه بود اخه دكتر بهم گفت ما هرچي تو شكمش بوده دراورديم و ممكنه مادر زادي بوده و تموم ميشه ميره و اصلا مشكلي نيست ي نوع عفونت بوده كه به مرور زمان بزرگ شده ... و ي احتمال ديگه كه ميدم اينه كه شايد تومور بوده و بايد بعد شيمي درماني كنه البته ما فرستاديم ازمايشگاه تا سه هفته ديگه جوابش مياد ، من تا سه هفته چيكار بايد ميكردم؟ 

همون شب خاله مژده از شيراز اومد پيشمون و بودنش واسه من بهترين بود اون شب خاله مژده و من پيشت بوديم و با اصرار زياد مامان جون رو فرستاديم خونه بنده خدا انقدر حال و روزش بد بود مدام گريهههه ، فقط پيش من ميموندي بخاطر همين مدام پيشت بودم ...سه شب بيمارستان بودي و بعد رفتيم خونه و حالت خيلي بهتر بود خاله مژده يك هفته پيشمون بود و بعد رفت 

بعد از عمل حالت خيلي خوب شده بود و همينطور اشتهات و همه چي خوب بود تا دوباره بعد از اومدن از مهماني تب كردي و مدام استفراغ و دوباره راهي دكتر شديم و رفتيم پيش دكتر جراح خودت بعد از ديدت گفت ما خيلي خوشحال شديم واستون ( اخه ي روز صبح بابا جون و عمه زهرا وقتي ما خواب بوديم ميرن بيمارستان كه ببينن جواب ازمايش چي شده كه دكتر بعد از ديدن جواب ازمايش ميگه كه بهتون تبريك ميگم و هيچي نيست و نيكاي شما سالمه سالمه و اون ي كيست بوده كه با عمل رفع شده و مشكلي نيست ، بعد از شنيدن اين خبر خونه ما غوغا بود همه خوشحال و مامان جون در حال اداي همه ي نذرهاش...) خلاصه دكتر گفت ي سونو شه ببينيم چيزي نمونده اخه شايد يكم مونده باشه عفونت، با سرنگ بكشيم بيرون واي دوباره ناراحتي و مصيبت، تو سونوگرافي هيچي مشخص نشد و دكتر جراح و همينطور سونو گرافه كاملا مطمئنمون كرده مشكلي نيشت و همه چي عاليههه...

بعد از بيمارستان رفتيم دكتر عمومي براي بالا اوردنت كه دارو داد و بهتر شدي ولي از فرداش تبديل به بيرون روي شد به قول مامان جون بالا خوب شد پايين شروع شد خخخو خلاصه كه موب شدي و يك هفته هم بيشتر مونديم تهران كه حسابي مامان جون اينا بهت برسن و سالم و شاداب بريم پيش بابا بهزاد...

و خداررشكر بعد از اون همه ناراحتي و ... چند روز اخر خيلي خوش گذشت ...

دو روز ميشه كه اومديم خونه( المان) و من در حال خونه تميز كردن بابا بهزاد به بخترين شكل خونه رو كثيف كرده خخخخ 

بعد دوباره ميام از خوبي هاي سفر مينويسم و جزئيات البته بدون دكتر و مريضي و ... دوست ندارم ديگه يادم بياد



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 7 بهمن 1394 ] [ 21:05 ] [ مامانيه نيكا ]

پارسال درست 5 ارديبهشت اين وبلاگ رو درست كرديم و امروز كه مينويسم يكسال وسه روز گذشته و وبلاگمون ١ ساله شدهجشن

يك ساله كه من يك خونه مجازي دارم و تمام خاطراته دخترمو اونجا به يادگار ميزارم و علاقه ي زيادي به اين خونه دارم ، خونه اي كه پر از حس هامه پر از احساساتم نسبت به دخترمه پر از  خاطرات قشنگ ، پر از روزمرگي هاي كه شايد اكه اينجا نبود به فراموشي سپرده ميشد ...

ونهايت تلاشمو ميكنم كه اين خونه مجازيمو حفظ كنم ...

روزها خيلي تند تند ميگذره و بعضي چيزا و خاطرات هرچند هم كه نخوايم فراموش ميكنيم و درذهنمون كم رنگ ميشه ولي با اومدن به اينجا و صفحه زدن و رفتن به گذشته همشون جلو چشمامون مجسم ميشه و اين واسه مادر بهترين چيزه چرا كه هميشه دلش براي موقعي كه فرزندش كوچيك بوده تنگ ميشهمتنظر

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 ] [ 12:45 ] [ مامانيه نيكا ]

" تقدیم به همه مادران دنیا "
در عالم کودکی به مادرم قول دادم که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم ، مادرم مرا بوسید و گفت : نمی توانی عزیزم !
گفتم می توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم.
مادر گفت یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی..
نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم ،ولی خوب که فکر می کردم مادرم را بیشتر دوست داشتم.
معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرم..
بزرگتر که شدم عاشق شدم ، خیال کردم نمی توانم به قول کودکی ام عمل کنم ولی وقتی پیش خودم گفتم کدامیک را بیشتر دوست داری باز در ته دلم این مادر بود که انتخاب شد...
سالها گذشت و یکی آمد... یکی که تمام جان من بود...
همانروز مادرم با شادمانی خندید و گفت دیدی نتوانستی...
من هرچه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنیا یشتر می خواستم.او با آمدنش سلطان قلب من شده بود.
من نمی خواستم و نمی توانستم به قول دوران کودکیم عمل کنم...
آخر من خودم مادر شده بودم...
 
 
" روز مادر مبارک "



[موضوع : ]
[ جمعه 21 فروردين 1394 ] [ 12:39 ] [ مامانيه نيكا ]

وااي كه چقدر روزا تند تند ميگذره ، يك ماه ديگه هم گذشت و شما الان يك سال و 4 ماه و 2 روز سن داري 

16 ماهگيت مبارك عزيزمممممجشن

تو اين مدت عيد نوروز از را رسيد و سال نو شد منم سفره كوچولويي روي ميز بغل tv انداختم كه دسته شما فوضولچه بهش نرسه خيلي دوست داشتم ي سفره خوشگل بزرگ بندازم مثلا با ترمه و كاسه هاي قديمي و يا سفالي ولي متاسفانه نداشتم و دير به فكر افتادم ولي سال ديگه انشالله حتماميندازمآرام

جمعه عصر بابا بهزاد زود اومد خونه و اماده شديم رفتيم بيرون خريد كرديم و سمنويي كه به خاله رويا گفته بودم واسم بگيره ازش گرفتم و بعد از اونجا رفتيم رستوران ايراني شام خورديم هميشه هروقت ميريم رستوران من بدون استثنا ماهي سفارش ميدم مخصوصا تو دوران حاملگيم هميشه ماهي سفارش ميدادم ولي اون روز كه شب عيد بود كباب سفارش دادمخنده

وبعد از شام خوردن اومديم خونه و وقتی سال تحويل ميشد من قران به دست دعايي تحويل سال رو از tv گوش ميدادم و ميخوندم و بهزادم كنارم نشسته بود و تا سال تحويل شد همديگرو بغل كرديم و تبريك گفتيم و بعد من شمارو بغل كردم و سال نو رو بهت تبريك گفتم و شما همچنان در حال بازي كردن بودي...بغلبغل

فردا صبحش هم يعني شنبه ازت چند تا عكس با سفره كوچولو موچولومون گرفتمخسته

خوب بريم سراغ اين ماهي كه گذشت

شما خوشگل من تو اين ماه تو را رفتن حرفه ای شدی تشویقو بدون كمك و يا اينكه مدام بترسم بيوفتي را ميري ، بيرون كه ميريم اصلاتو كالسكه نميموني و ميخواي را بري واگه مسيرمون سمت راست باشه شما سمت چپ ميري و من كالسكه به دست دنبال شما ميدوم خستهشاکیو هركي هم ميبينتمون كلي ميخنده و ميگه چه شيرينهبوس

روزا هم اگه هوا خوب باشه ميريم تو حياط كلي بازي ميكنيم 

عزيزم اهنگ هاجر عروسي كرده و سه ماهی و يك بركه و فيل ها رو خيلي دوست داری  واين ماه علاقه عجيبي به ي كارتون انگليسي پيدا كردي كه حروف و يا رنگ ها رو به انگليسي اموزش ميده ( همينطور شانسي تو you tube ديديم) Johny Johny Yes Papa and Many More Videos | Popular Nursery Rhymes Collection by ChuChu TV

هر وقت ميخوايم بريم بيرون ميفهمي و كاپشن و كفشتو مياري كه تنت كنمبغل

تو اين ماه چند دفعه با خاله رويا و هليا كوچولو رفتيم بيرون كه عكساشو واست ميزارم

الهي بميرم اين ماه دستت سوخت نميدونم چجوري دستت خورده بود به قابلمه كه داغ بود  تفهمیدم غمگیناولش من متوجه نشدم باور كن يك ثانيه ازت چشم ورداشتم و فكر كردم همينطور الكي گريه ميكني و بعد اروم شدي ولي يكي دو ساعت بعد اتفاقي انگشت دستت رو ديدم كه تاول زده باور نميكني كه چقدر ناراحت شدم گریهغمگین

از ميل و تخت و بلندي قشنگ بالا  ميريتشویق

عاشق اهنگ هستي و تا صدای اهنگ ميشنوي ميرقصي و نگاه من هم ميكني و ميگي برقص و وقتي هم تموم ميشه دست ميزني تشویق

ماماني خيلي دوست دارم جونم به جونت بنده ، نفسم به نفست بندهبوسمحبت

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 16 فروردين 1394 ] [ 1:32 ] [ مامانيه نيكا ]

درود بر فرزندان پارس و میراث داران کورش بزرگ

آغاز سال ۷۰۴۰ آریایی

سال ۳۷۵۳ زرتشتی

۲۵۷۴ هخامنشی

و ۱۳۹۴ خورشیدى

بر شما مبارك
.

.

.

“نوروز”

یادگار دین زرتشت

مهر کورش

جام جمشید

تیر آرش

خون سهراب

رخش رستم

عشق بابک

بزرگترین جشن ایرانیان

خجسته باد

دختر نازم عیدت  مبااااااااااااااااااارک عزیزم واست دنیا دنیا سلامتی و عشق ارزو کردم ...

سال نو مبااااااااااااااااااااارک خوشگلمبوسبوسبوسبوسمحبت

دوستای گلم واستون بهترینهارو ارزو میکنم امیدوارم در سال جدید به تمام ارزوهاتون برسیدمحبتبوسبوس



[موضوع : ]
[ شنبه 1 فروردين 1394 ] [ 20:43 ] [ مامانيه نيكا ]

سرخی تو از من ، زردی من از تو
جشن باستانی چهارشنبه سوری مبارک

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 27 اسفند 1393 ] [ 3:55 ] [ مامانيه نيكا ]

سلام بهونه ي زندگيم سلام به يكي يك دانه ام سلام به دختر خوشگلمممممحبت

عسل مامان 15  ماهگيت مبارك جشنجشنجشنجشنجشنجشن

انشالله 15000000000 ماهگیت عروسک قشنگمممممممممممممممجشنجشنجشنجشنجشن

قشنگم ماه اسفنده و همه در تكاپو و خونه تكوني و خريد عيد و خلاصه كلي شوق و هيجان براي شروع سال جديد بلهههه دخترم سال جديد داره از راه ميرسه .زمستون تموم ميشه و بهار از راه ميرسه واااي كه چقدر اسفند ماهه خوبيه ...

در مورد اين ماهي كه گذشت ميخوام بنويسم خوب چي بگممتفکر

دكتر رفتيم و وروجك من قدري تپل تشريف داره و شير خشك قطع شد بلههه خانوم كوچولو اين ماه با شير خشك باي باي كردي بای بایو شير خشك تعطيل شد و شير پاستو ريزه جايگزين شدراضی

دكتر گفت  وزنت كمي زياده ولي اصلا جايي نگراني نيست و يكسري سفارشات كردن كه من مو به مو رعايت ميكنم و همچنين دو تا واكسن زدي به هر دو دست خوشگلتتشویق

اين ماه علاقه شديدي به برنامه كودك و اهنگ كودكانه پيدا كردي به طوري كه وقتي تموم ميشه كلي جيغ و گريه ميكني تا دوباره و يا يكي ديگه بزارم اين ماه به وضوح ميبينم كه كاملا دقت ميكني و برات جالبه ...

خيلي وروجك شدي و كلي كارايي بامزه انجام ميدي و حسابي خوردنيييييي شدی

در حال حاضر 4 تا مروارید سفید خوشگل داری دوتا بالا دو تا پاببن و دو تا ذیگه کنار مرواریدای بالا در حال نمایان شدنن...

ديروز با خاله ملوك رفتيم ارايشگاه و تا وقتي كار من تموم بشه كلي بازي كردي وجلوموهات رو چتري زديم اخه جديدا نميزاري گل سر به موهات بزنم وبیدار که بودی  نزاشتي واست كوتاه كنيم ولي وقتي خوابيدي تو خواب واست كوتاه كرديم البته تو خواب هم هي نميزاشتي... ولي بد هم نشدزیبا

الان که مینویسم شما خوابی و من خونه رو حسابی تمیز کردم و در ارامش کامل مینویسمراضی نیکای مامان این روزا اتفاق بدی واسه خاله مرجان افتاده و حسابی طفلک ناراحته و غصه میخوره با دل پاکت واسش دعا کن . این روزا خیلی تو فکر خاله هستم و واقعا تمام لحظاتم به فکرشم و واسش دعا میکنم .خدایا به بزرگیت قسمت میدم که مشکله  ابجی من حل شه و دلش شاد شه خودت میدونی چقدر غصه میخوره...

عسلم دوست نداشتم اینجا بنویسم ولی ی حسی تو وجودم دستامو وادار میکنه بنویسم نمیدونم شاید دارم درد ودل میکنم...

خوشگلم بابا بهزاد مثل همیشه در گیر کاره و منو شما روزا رو با هم خوش میگذرونیم و میریم بیرون و یا تو خونه بازی میکنیم و شما حسابی فوضولی میکنی و وسایل تو کشوها رو بیرون میریزی...

چیزدیگه ای به ذهتم نمیرسه بنویسم و در کل عاشقتم عشق کوچولوووووووووووووو

دوست دارم عکس بزارم ولی تنبلیم میشه اپلود کنم چشمک

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 14 اسفند 1393 ] [ 0:36 ] [ مامانيه نيكا ]

امروز تولدم بود و ديروز بعد از ظهر خاله رويا زنگ زد و گفت ي فروشگاه لباس بچه ها رو تخفيف زده مياي فردا بريم ببينيم اسباب بازي و همه چي داره منم گفتم اره بريم ساعتشو تعين كن بريم و خاله رويا گفت تا 10 شب اونجا بازه كمي تعجب برانگيز بود اخه اينجا همه مغازه ها فقط تا ٨ شب و بعضي مغازه ها تا ٩ ولي خاله رويا گفت اينجا فردا استثناست ،خلاصه قرار بر اين شد فردا با خاله رويا بريم خريد...

كالسكه صندق عقب ماشين بود و بابايي صبح فراموش ميكنه واسم بزاره خونه و من وقتي از خواب بيدار شدم به بابايي زنگ زدم و گفتن كالسكه رو گذاشتي و متوجه شدم فراموش كرده و بابايي گفت طرفاي ساعت 6 با يكي نزديكاي خونه قرار كاري دارم ميام كالسكه رو بهت ميدم و با كلي چك و چونه قرار شد بابايي مارو تا خونه خاله رويا برسونه اخه اونجايي كه ميخواستيم واسه خريد بريم گويا نزديك خونه خاله رويا بود...

خلاصه بابايي بعد از 45 دقيقه تاخير اومد دنبالمون و ديدم خاله ملوكم تو ماشينه و بابايي گفت من تو رو ميزارم پيش رويا و من با ملوك ميرم فلان جا واسش قرار دادا فلان چيزو ببندم و بعدش با ي نفر قرار كاري دارم و بعدخريد ت تموم شد ميام دنبالت و ما رو گذاشت خونه خاله رويا و عمو محمد و برداشت و رفتن ( محمد شوهر رويا) كاملا عادي و من اصلا به چيزي شك نكردم ...

و رويا ي كوچولو لغتش داد و رفتيم بيرون و رويا ميگفت ادرس اون فروشگاه رو محمد بلده و زنگ ميزد مدام ادرس ميگرفت و بعد از كلي گشتن رسيديم به ي پمپ بنزين كه كنار اون ي رستوران بود كه من قبلا اونجا رفته بود و خيلي جاي دنج و شيكي بود و رويا هم گفت بابا اين فروشگاه معلوم نيست كجاست بزار برم از اين رستوران بپرسم كه من گفتم برو من بيرون منتظر ميمونم كه گفت نه بيا و ...

و وقتي وارد رستوران شديم ديدم بابا بهزاد و خاله ملوك و دوست خاله ملوك (محمد) و عمو محمد اونجا هستن و تا ما اومديم همه بلند شدن و تولدمو تبريك گفتن و من كاملا سوپرايز شدم ، ي حدسايي ميزدم ولي مطمئن نبودم وپيش خودم فكر ميكردم چرا رويا و بهزاد ويا ملوك اصلا تولدمو تبريك نگفتن و... خلاصه كه حسابي خوشحال و سوپرايز شدم وانصافا بابا بهزاد و خاله ملوك و خاله رويا و عمو محمد خيلي خوب نقش بازي كردن و دستشون درد نكنه خوشحال شدم

و بهزاد كه واقعا زحمت كشيده بود وگويا روز قبل با رويا هماهنگ كرده بودن 

خلاصه شام خورديم و بعد كيك و كادو هديه هايي خيلي خوبي گيرم اومد بابا بهزاد بغير از رستوران و ... ي ساعت خيلي خوشگل و دقيقا همون مارك و مدلي كه ميخواستم و خاله رويا و عمو محمد و هليا كوچولو ي ادكلان خيلي خوب كه تو همون مايه هايي هست كه دوست دارم و هميشه ميزنم (ملايم و خاص) و خاله ملوك ي كارت خريد

خيلي سعي كردم خلاصه بنويسم و ولي خلاصه تر از اين نتونستم امروز واسه هميشه تو ذهنم ميمونه و من به داشتن همچنين همسري و دوستايي به خودم ميبالم 

خدايا شكرت واسه اين شب خيلييييي خوب

فردا در اسرع وقت عكس هديه هامو ميزارم تا به يادگار واسم بمونه



[موضوع : ]
[ سه شنبه 5 اسفند 1393 ] [ 2:23 ] [ مامانيه نيكا ]

دختر نازم عزززززيزم يكي يك دونه ي من ...

امشب شب تولد منه  يعني مامان مهشاد توووووولدم مبااااااارك خندونک

بابا بهزاد خوابه شما هم همين الان خوابيدي ... نميدونم بابايي واسم چي خريده يا چي ميخواد هديه بده چشمک

خيلي خوشحالم كه تو سن ٢٤ سالگيم ي دختر نازو خوشگل دارم و همچنين ي شوهر مهرررررربون دوستون دارم عشقاي من 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 4 اسفند 1393 ] [ 2:19 ] [ مامانيه نيكا ]

در 11 ماه و 16 روگي نيكا رفتيم اتليه ...

20 تا عكس انتخاب شده تو يك البوم خوشگل و بقيه عكسا روي cd  ...

3 تا از عكسارو به يادگار اينجا ميزارم این عکسارو از رو البوم گرفتم بخاطر همين كيفيتش خوب نشده ...بوس

 



[موضوع : ]
[ شنبه 25 بهمن 1393 ] [ 0:00 ] [ مامانيه نيكا ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ماه ابان واذر واسه من بهترین ماهای سالن.11 ابان 1391 با مردی که دوستش داشتم پیوند ابدی بستم وسال بعد14 اذر 1392 خدا یکی از فرشته هاشو به ما بخشید و خوشبختی ما رو کامل کرد و منو بهزاد با تمام وجود عاشقش شدیم ... عاشقتم عشق کوچولوووووووووووووو
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 26
بازدید دیروز : 28
بازدید هفته گذشته : 120
کل بازدید : 70436
امکانات وب
!--locking Right click by : fa-tools.ir-->